حكيم زجاجى
1032
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به خياطى اندر جوانى خطير * كه در شرق و غربش نباشد نظير دو سرهنگ رفتند و او را بخواند * ز دورش در آن خانه جايى نشاند پرانديشه بنشست درزى چو دود * در آن دم شهنشاه مشغول بود به درزى نپرداخت حالى امير * رخ مرد خياط شد همچو قير بترسيد و انديشهها كرد مرد * كه بسيار بايد مرا چوب خورد ز من مال ياقوت خواهد كنون * الف قد من گردد از غم چو نون در اين فكر درزى و شه بىخبر * چنين تا برآمد نماز دگر گران بود خياط را هردو گوش * به گوشش نرفتى سخن بىخروش يكى را شهنشاه آواز داد * بر خويش و با او سخن ساز داد گمان برد خياط خستهجگر * كه مىكرد انديشههاى دگر كه خواهد ورا در شكنجه كشيد * ندانست كاو جامه خواهد بريد چنين گفت درزى بدان شهريار * كه اى شاه بيچارهام زينهار يكى پيشهور مرد باشم به درد * رهى را شكنجه مفرماى كرد مرا جز ره راستى پيش نيست * بر بنده صندوق ده بيش نيست بخنديد فرزانه گفتا بيار * مرا با تو ز اين بيشتر نيست كار مبادا كز آن ده فزونتر بود * برون ز اين برت ، جامه و زر بود پس آنگه سرت را به خون دركشند * تنت را پى جامه چون زر كشند بر شاه سوگند كرد اختيار * كه ز آن ده فزون نيست اى شهريار گرفتند او را و صندوق زر * در آنجا همه لعل و درّ و گهر دو صندوق ز آن جمله پرجامه بود * دگر سربهسر گوهر نابسود از آن زر قوى گشت پشت سپاه * به درزى دو ده جامه بخشيد شاه چو اقبال را رخ بر شاه بود * شكوهش بر از گنبد ماه بود چو كارش به گردون گردان رسيد * به يك لحظه ز آنش دوچندان رسيد ز راضى ضمان كرد شيراز را * مقاطع شد آن شاه اهواز را خليفه بدان شاه منشور داد * رخش را ز شمع كرم نور داد از آن جمله زر چون سر سال شد * جهان را دگرگونه احوال شد به راضى از آن نيمجو زر نداد * نهال درون دلش بر نداد